« انتظار | چشم های مهدی... » |
مهمـــــــان مهــــــــربـانــــــــــــی
و به همراه همان ابر که باران بارید
مهربانی خدا در زد مهمان آورد
باد یک نامه ی بی واژه به کنعان آورد
بوی پیراهنی از سوی خراسان آورد
به سر شعر هوای غزلی زیبا زد
دختر حضرت موسی به (ع) به دل دریا زد
چادرش دست نوازش به سر دشت کشید
دشت هم از نفس چادر او گل می چید
چه بگویم که بیابان به بیابان چه کشید
من به وصف سفرش هیچ به ذهنم نرسید
باور این سفر از درک من وما دور است
شاعرانه غزلی راهی” بیت النور” است
آمد این گونه ولی هر چه که آمد نرسید
عشق همواره به مقصود به مقصد نرسید
که اویس قرنی هم به محمد(ص) نرسید
عاقبت حضرت معصومه (س) به مشهد نرسید
ماند تا آینه ی مــــــــــادر دنیــــــــــــــا باشد
حرم او حرم حضرت زهرا (س) باشد
صبح شب می شد وشب نیز سحر هفده روز
چشم او چشمه ای از خون جگر هفده روز
بین سجاده ولی چشم به در هفده روز
چشم در راه برادر شد اگر هفده روز
روز وشب پلک ترش روضه مرتب می خواند
شک ندارم که فقط روضه زینب می خواند
“مهدی نظری”
شعر قشنگی بود
فرم در حال بارگذاری ...